پيام
+
عتيقهفروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد. ديد کاسهاي نفيس و قديمي دارد که در گوشهاي افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت کاسه را بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن مينهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند ميخري؟ گفت: يک درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست عتيقهفروش داد و گفت: خيرش را ببيني.

ذره بين زنده
92/12/3
يادداشتهاي يک مسلمان
عتيقهفروش پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين گربه ممکن است در راه تشنهاش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروختهام. کاسه فروشي نيست.
❀نياز
:)
يادداشتهاي يک مسلمان
:)
قلمدون
:)
يادداشتهاي يک مسلمان
:)